تبليغاتX
شورشی های ج11 :: شورش کن و شورشی باش ">

شورشی های ج11

 

 

 

به سلامتی درش تخته شد  

     

 

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386 13:55 توسط ђ்்r£$ђiђ∂i$ |


 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بعد از ۴ ماه  من واقعا" شرمنده ام ... نزن حالاااااااااا   خوبییییییییین ؟ خوشییییییییین ؟ سلامتییییییییییییییییید ؟  دلم تنگیده بود باباااااااا ... بیا بخلمممممممممممم ( بخل بخل )

آپی دارم براتون آپ  دیدن داره  همینجا بگم ... انقدر ریاده که میدونم هیچ کدومتون همشو نمیخونین  دیگه شرمنده میخوام تمومش کنم فقط ... دیگه حوصله ندارم بشینم اینجارو آپ کنم

اول یه چیزییییییییییییییییییییییییییییی

مژده مژده یک شورشی دیگه تو ج۱۱ کشف شد ... آقای بلوچی ناظممون

( خوبین آقای بلوچی ؟ خوش میگذره ؟  اینجا بین خودمون میمونه دیگه نه ؟  دست شما درد نکنه  ) آقای بلوچی چند وقت پیش منو به شدت غافلگیرم کردن  دقیقا" به این حالت در اومدم  که ما فهمیدیم از شورشی ها که هیچ ... از وبلاگایی که خودمونم خبر نداریم خبر دارن  بابا فقط من نیستم که معتاده نتم ... چی فکر کردین ؟  

این خاطراتی که من اینجا مینویسم همه رو وقتی اتفاق می افته صفحه ی اول کتابم مینویسم ... به طور خلاصه  ... چند وقت پیش فاطی میگفت میخوای آپ کنی ... از صفحه ی اول کتابت عکس بگیر بزار تمومه دیگه =)) تو بیشتر کتابام صفحه اول تموم شده رفتم صفحه دوم  صفخه اول دیگه پره پره  حالا یه بار عکسشو میزارم براتون

بعد یه چیز دیگه ... ببخشید که من به کامنتا دیر جواب میدم  عفو کنید به بزرگیه خودتون

برین صفحه اول کتابامو بخونید  :

شیمی : عشق و حااااااااال  محشره زنگش ... آخره خندس

سره کلاس نشسته بودیم میزدیم تو سرو کله ی هم بعد ملیکا زد تو سره ریحانه ... ریحانه گفت : اَه ... ۶ ثانیه از عمرم کم کردی  بعد به ملیکا میگفت : ملیکا همینجوری بزن تو سر من ۶ ثانیه ۶ ثانیه کم کن که همینجا بیافتم بمیرم =))))))))))

سره این شیمی قبلا" هم گفتم ما کاره خودمونو میکنیم معلمه کاره خودشو  هیچکی تو کاره اون یکی دخالت نمیکنه  معلم پای تخته جون میکند درس میداد مام که هرکی یه کاری میکرد ... دیدیم فاطی خیلی مشغوله ... یه ذره صبر کردیم ببینیم چه خبره ... یهو فاطی گفت ۷۰ سال پیش مرده )))=))) نشسته بود سنه یه شیمیدان رو جمع و تفریق میکرد  

یه روز گیر داده بود همه رو ببره پای تخته ... هر چی گفتیم بابا درس بده زودتر کتاب تموم شه گوش نکرد ... به ملیکا گفت بیا ملیکا میگفت نمیام ... هر چی معلمه میگفت بیا ... ملیکا میگفت به جان خودم راه نداره  ... معلمه میگفت بیا پای تخته بهت میگم ... این میگفت نمیام ... بعدش گیر داد به من که تو باید بیای ... با علم و اشاره گفتم : نه خانم ... من نیام ... نه نیام ... این تن بمیره ... دوتا پام خواب رفته خانم  ... خلاصه از اون اصرار که پاشو بیا از من که نه خانم من نیام   ... گفت به شرطی حرف نزنی  منم قبول کردم ... من حرفامو مینوشتم  سمانه همیشه از خودگذشتگی میکنه ... تا به من میگن بیا پا تخته میگم سمانه داوطلب شو  اونم قربونش برم کوتاهی نمیکنه  خلاصه سمانه به جای من رفت ... بعد حرف زدم معلمه برگشت گفت خانم نجفی قولت که یادت نرفته ... گفتم نههههه لال میشم الان

پسرا با موبایل آهنگ کلاه قرمزی گذاشته بودن ... بعد صداش کم بود به زور گوش میدادن ... بعد یکیشون برگشته به معلمه میگه خانم یه لحظه حرف نزنین  روو تو برم بابا معلمه درس میداد ... برگشته میگه خانم شما چقدر بلدید  معلمه حرصش گرفت گفت پاشو بیا پا تخته ... گفت : بیام چیکار کنم ؟  ... خلاصه به زور اومده پا تخته یه چیزی رو اشتباه نوشت معلمه گفت درستش کن ... برگشته میگه خانم هواسمون رو پرت میکنید دیگه  بچه پروو

زنگ بعد از شیمی امتحان داشتیم بعد وقت گرفته بودیم از معلمه که درس بخونیم ... این پسرا آهنگ گذاشته بودن و حرف میزدن ... ملیکا برگشت گفت هر کی حرف بزنه خره  ... بعد صدا از کسی در نمیومد ... یکی از پسرا یه چیزی گفت ... حرف هم نزد حالا ... آوا بود  ... با کلی زحمت صداش کردیم ( حرف نمیزدیم خوب  ) ملیکا با علم و اشاره و لب خونی برگشت گفت : تو خری  یارو کپ کرد

ملیکا رفته بود دکتر ... دکتره گفته بود ویتامین نداری ... دفعه پیشش گفته بود هرمون نداری  ملیکا میگفت : یه دفعه در به در تو وجود ما دنباله هورمون بودن حالا ویتامین  ریحانه میگفت : کلا" هیکلش فقط نما داره =)) انقدر سره این خندیدیم که ... گفتم تو وجود ملیکا فقط روغن مایعس  ( فامیل مثل من که دل و رودم شناور بود  ) میتونی به ملیکا شکل بدی ... مثلا" کلشو فشار بدی خالی بشه بعد بدنش باد میشه =))))))))) مثل بادکنک

دینی : خسته شده بودیم از معلمه گفتیم خانم خسته نباشید ... گفت نهههههه میخوایم درس بدیم تازه ... گفتم : نه بابا خانم زنگ سومه شما الان خسته اید ... گفت نههههه ... گفتم : چرا خانم یه ذره بیشتر فکر کنید می بینید که خیلی خسته اید  .... بعد دیگه بچه ها شروع کردن به شوخی و خنده و مسخره بازی  ...

 معلمه گفت : ما که تو دبی بودیم  یه محل مسکونی بود ... فلان بود و بیسار بود ... یه خونه ای بوووووووود  ....

حورا : اون خونه کوچیکه ؟ آهان اون خونه ما بود .... رفتیم یه سر دبی گفتیم یه خونه ام بخریم

معلمه : اونجا همه ویلایی بود    

حورا : خوب همونو میگم ٬ من میخوام ریا نشه بابا  .... خانم اون آقاهه رو یادتونه قدش کوتاه بود خپل بود ؟  

معلمه : همون که ریش داشت نه ؟ ( باباااااااااااااا توام ؟  ) =))

قرار بود تمرینا رو حل کنیم ... بعد حل نکرده بودیم  ... تا اومد ببینه هر چی تونستیم از خودمون نوشتیم  که پر باشه فقط  .... یکی از بچه ها یادم نیست کی بود  هل شده بود بچه نوشته بود آیه ی ۱۰ سوره ی توحید )))))))))) توحید از کی تا حالا ۱۰ تا آیه داره ؟  جدیده ... ببین قران نمیخونی اطلاعات نداری

بعد شروع کردیم به تعریف از کلاسمون که آره تو مدرسه کلاس باحالتر از کلاس ما پیدا نمیشه و بچه های فعال تر از بچه های ما پیدا نمیشه و همین الان مدرسه داره روو دسته ما میچرخه .... یهو یکی از پسرا جوگیر شد گفت : اگه یه آیه مثل قرآن آوردین .... یه کلاس هم میتونین مثل کلاس ما بیارین =))))))))))) اینههههههه

گرد نشسته بودیم ... یعنی صندلی هامونو گرد گذاشته بودیم حرف میزدیم معلم هم درس میداد  ... معلمه صدا میکرد : بچه هاااااااااااا ... ریحانه و ملیکا مچ مینداختن =))))))))

بحث اردو شد ... ( اردو رفتیم جاتون خالی اتفاق باحالی افتاد که یادش میافتم فقط میلرزم  ) بعد گفتیم چرا اردو خارج از شهر ؟ چرا خارج از کشور نه ؟  حالا تازه بعد از ۴ سال میخواستن اردو خارج از شهر ببرنمون هااااا  خلاصه هر کی یه کشوری میگفت بعد گفتیم چون همه بچه ها یه کشوری رو میگن و نظرها متفاوته یه تور دور دنیا در ۳ روز بزارین  در ۳ رووووز  ریحانه میگفت فقط هر جا میریم قطب نریم که نمازمون به هم میخوره )))))))))))=))))))))))

فیزیک : این معلم ما یه ذره تو تلفظ مشکل داره  کلا" خیلی با اصالت حرف میزنه  مثلا" لَباس در ماشین لَباسشویی یا هَلی کوپتر  ... کلمه ی eng رو یه جوری تلفظ میکنه آدم فکر میکنه چه خبره دیگه  کلی سوژه خندس

سره زنگه این معلمه بودیم این ریحانه گفت پاکن بده ... پاکنشو برداشتم به شوخی پرت کردم جلوش گفتم مزاحم درسم نشو  اونم برداشت پرتش کرد افتاد زیره میز ... میزای مارم که حتما" دیدین مثل روروعکه  آقا ٬ جون کندیم این پاکن رو برداریم نشد ... با هزار زحمت به فاطی که جلومون نشسته بود گفتیم ... فاطیم با کلی جون کندن بالاخره برداشتش داد ملیکا ... ملیکا داد دست من ... من ترکیدممممممم  ... فقط ( چی میگن بهش ؟ ) روکشه پاکنه بود ... بعد ما به این میگیم لباس پاکن  اومدم به ریحانه بگم پاکن توش نیست فقط لباسشه اشتباه گفتم فقط پارچشه )))))) ... بعد کلی ترکیدیم و اینو اینور اونور کردیم و گفتیم به یاده پاکنت .. جوونه خوب و شایسته ای بود ... ریحانه هم اشک میریخت  ... بعد یه ذره دستشو تکون داد پاکن تو آستینش بود  خنگوله بچمون ... یه ساعت داشتیم جون میکندیماااااا

ریحانه میخواست خستگی در کنه ... بین من و ملیکا نشسته بود ... بعد من یه دستشو گرفتم ملیکا هم یه دستشو  ده بکششششششششش )) انگار داریم طناب میکشیم =)))) صندلی چپ شده بود ریحانه داشت از توش در می اومد =))))) نکه زور ملیکا از من بیشتره  ریحانه هم که در این مواقع فقط میخنده  

معلمه میخواست صدای زیر و بم رو بهمون یاد بده که مثلا" بسامدش چقده و این حرفا  بعد میگفت صدای خانوما زیره ... بعد با اون ابهتش فکر کن با صدای وحشتناک نازک میگه .. صدای زیر مثل ای ی ی ی ی ی ی ی ی =)))))))))))))))))))))))))))))))))))) از ۱۰ نفر جمعیت کلاس هیچ کس نتونست خودشو کنترل کنه  همه بلند بلند پکیدن

زنگای اول همیشه همه کجو کوله اند  یه جلسه فیزیکمون زنگ اول بود ... بعد داشتیم میترکیدیم از خستگی و خواب ... معلمه یه تمرین حل کرده میگه شما رو یاده چی می اندازه ؟  ... یاده جوونیام میندازه ... تمرین فیزیک باید منو یاده چی بندازه آخه ؟  ... بعد میگه بچه ها اینا نه جادوگریه نه شعبده بازی  آره ؟ تورو خدا ؟  هی گیر داده بود که بچه ها اینا شعبده بازی نیستاااااا  بابا درسته خنگیم ولی انقدر دیگه نه  یه چیزایی حالیمونه به خدا  

یه سری معلما رفته بودن مکه ... بعد میگفت : از معلمایی که رفتن مکه استفاده کنید  گفتم : چیکارشون کنیم ؟!!!  میگفت : استفاده کنید دیگه

زنگ تفریح بود ... زنگ بعدش فیزیک داشتیم ... رفتیم از مغازه ی پشت مدرسه بستنی بخریم ... پسرای کلاسمون هم رفته بودن نوشابه بخرن ... زنگ خورده بود معلمه هم رفته بود سره کلاس  هیییییییچ بچه ای تو کلاس نبود  ... مام آسته آسته اومدیم تا کلاس ... ملیکا و سمانه بستنی شونو خوردن رفتن تو ... فاطی انداخت دور رفت تو ... بستنی من آخراش بود ... ریحانه هم میخواست بندازه بره ... حلیمه ( دختر افغانیه که تو کلاسمونه ) یواش یواش داشت با اعتماد به نفس میخورد  ... بهش میگم جمع کن خودتو ... بخور بریم ... میگه اینجوری نمیچسبه =))))) کلی با ریحانه بهش خندیدیم ... میگم میخوام نچسبه  ... آخر هم مجبور شد بندازه دور

تو کلاس بچه های دوم دبیرستان بودیم ... با این معلمه اونجا کلاس داشتیم ... اومد سره کلاس گفت : شما ها میدونید animal یعنی چی ؟ گفتیم خوب یعنی حیوان ... گفت نه یه معنی دیگه داره ... گفتیم این animal هم عجب واژه ی پیچیده ای بوده نمیدونستیم  گفتیم خوب چیه ؟ ... گفت : یعنی حیوانی که پفک میخورد اضافه اش را میگذارد بالای تخته  گفتیم با کیه این ؟ چرا فحش میده ؟  بعد بالای تخته رو نشونمون داد دیدیم بــــــــــــــــــــله بالای تخته پره پفکه =)))))))))))))))))))

در مورد ماری کوری توضیح میداد ... بعد گفت صاحبخونه ی ماری کوری که اسمش ماریا فلان بوده ...  اااااا صاحبخونه ی اونو دیگه از کجا میشناسی تو ؟ خجالت بکش

زبان : معلم زبانمون عوض شده یکی خنگ تر از اون یکی  زنه معلم ریاضیمونه که یکم مثل خودمون خنگوله  از ترم دوم این میاد سرمون ... جالبیش اینه که برای اینکه بهش خوش بگذره اومده معلم ما شده  این اعتراف خودش بود  البته به این صراحت نه  بعدشم گفت برای اینکه سنمون به هم نزدیکه و تفاوت سنیمون کمه من کلاس شما رو قبول کردم  ... گفتم آهان بعد تفاوت سنیمون چقده ؟  گفت نه دیگه  البته همین که مثل خودمونه برای ما کافیه  .... جلسه اول که اومد تو کلاس انقدر چزت و پرت گفتیم و مسخره بازی در آوردیم بدبخت شوکه شد  گفت : بچه هاااااااا من دفعه دیگه نمیام هاااااا ( خوب نیا تهدید میکنی ؟  ) حالا ایندفعه از در دوستی وارد شدم  ...  ( ای بابا  چه بلا  ) ملیکا گفت : ایندفعه از در دوستی وارد شده دفعه ی دیگه از پنجره میاد غافلگیرمون کنه )))))))))))))

کتاب فاطی رفت تو آستینم ٬ گفتم وای رفت نو یقم )))))))))))))))))) 

واااااااای  یه جلسه قرار بود من بعد از مدرسه برم مسافرت ... ساعت ۳ قرار بود بریم ... بعد همه بچه ها میدونستن به جز سمانه ... یه تولدیم تو این مدتی که من مسافرت میرفتم دعوت شده بودیم ... بچه ها ناراحت بودن میگفتم حورا نیستو ... خوش نمیگذره و اینا ... سمانه گفت مگه حورا کجا میخواد بره ؟ ... منم یهو گفتم اااا بهت نگفتم ؟ من دارم میرم ایران سمانه .... ساعت ۳ میریم فرودگاه ساعت ۵ هم پروازه ( با اعتماد بنفس شدید  ) ... سمانه رو میگی کوپ کرد ... هی میگفت حورا راست میگی ؟ برای چی میخوای بری ؟  ... گفتم هیچی دیگه میرم ایران ... برا کنکور درس بخونم ... تو دعا کن قبول شم ... نشم بدبختم ... مامانم اینا گفتن اینجا نمیتونیم بزاریم بری دانشگاه ... باید با ما برگردی ... میرم ایران اونجا حس درس خوندن زیاده ... فکر نکنم برگردم ... ولی شایدم قسمت شد برگشتیم ... خدا میدونه  ... (  ) ... خلاصه هی آب و تابش دادم ... از بقیه هم میپرسید همه میگفتم آره سمانه حورا رفتنی شد و اینا  سمانه رو میگیییییی ناراحتتتتتت ( فکر نمیکردم انقدر عزیز باشم  ) آخر زد زیره گریه  بعد حالا بیا درستش کن که بابا به قران نمیرم سمانه ... شوخی کردم ... سره کار بودی بابا ... ببخشید حالا کوتاه بیا ... تا آخر فاطی راضیش کرد که نه نمیره

بعد زنگ بعد معلم زبان اومد ... گفتم : خانم شما چیزی ندارید من ببرم براتون ایران ؟ ... من امروز دارم میرم  ... اگه چیزی دارین من براتون ببرم ... البته قول نمیدم قم برم  ... ( قمین آخه )

معلمه : جدیییییییی ؟ چیزای منو میبری تهران یا نه ؟ (  ) ( صمیمی نشو حالا یه چیزی گفتم ) داری میری تهران ؟ 

... : آره 

... : با خانواده ؟  

... : نه اونا هستن حالا ... فعلا" من میریم ... بعد اونا بعدا" میان ... آخرای تابستون

... : سره کارم نزاری حورا

... : نه بابا سره کار چیه خانم ... حالا چیزی دارین ببرم ؟

... : آرهههههه... وااااای حالم گرفته شد ... داره میرهههه (  جون تو فکر نمیکردم انقدر تحویلم بگیرن )

خلاصه یه ساعت هم با این سرو کله زدیم ... آخرش قرار شد بعد از مدرسه چیزایی که میخواد بفرسته بیاره دره خونمون  آخرای زنگ گفتم خانم شرمنده شوخی کردم ... کی منو ایران راه میده اخه  خلاصه ترکید حسابی ... کلی بهش برخورد  احساساتش جریهه دار شد

یه درس داشتیم در مورد بچه های فقیر یا یه همچین چیزایی  بعد مثلا" میخواست ببینه ما به درس گوش دادیم یا نه ... پرسید بچه های فقیر چه مشکلاتی تو زندگی پیدا میکنند ؟!!!

یکی میگفت : ایدز میگیرن

یکی میگفت : آلزایمر میگیرن ))))

یکی میگفت : اعتیاد بلای خانمان سوز

یکی میگفت : آبله مورغون )))))))))))))))))))

ریحانه گریه میکرد از خنده ... گفتم : آخی ... ریحون با اون قشر جامعه بوده ... زندگی کرده ... سختی هاشون رو چشیده ... یاد اون زمانی افتاده که با اونا بوده =)) ملیکا میگفت : آره ... وقتی با ریحون رفته بودیم مکه ( تابستون سال پیش رفتن مکه ) نمیدونی ... رفتیم مکه دنبال کار ... گشنه بودیم ... سگه مارو دید دلش سوخت استخونشو داد به ما رفت یه پوشک بچه برای خودش پیدا کرد ))))))))=))))))))))

نمیدونم بحث چی شد ... فکر کنم گداهای اینجا ... بعد معلمه میگفت : ساعت خوش رو دیدید ؟ یه آدامس فروش آویزون شده بود به شلوار مهران مدیری هی میگفت آدامس بخر ... هی شلوارشو میکشید ... شلوارش داشت در میاومد =)))))))))))) بعد فکر کن ادای پسر رو وسط کلاس در میاورد  فکر کن من چه حسی داشتم ... از خنده خودمو میزدم =)) خجالت نمیکشه از سنش

این معلممون هم تلفظش تو انگلیسی توپه توپه =)) خیابون = اِس تِریز یا مثلا" : تنکس ایتز ایناف تا اینجا

معلمه رفت پای تخته بعد یه مثال داشت مینوشت از درس ... مام داشتیم برای خودمون میچریدیم اون پشت  یه سری آهنگ گذاشته بودن یه سری شکلک در میاوردن یه سری غش غش میخندیدن ... انگار نه انگار اینجا یه کلاس پیش دانشگاهیه که معلم هم سره کلاسه  بعد یهو معلمه برگشت با جدیت تمام گفت : زود برو بیرون  ( همه سیخ شدن ... گفتیم به کدوم بخت برگشته ای داره میگه آیا ؟  یهو گفت : ) که اتوبوس رو از دست ندی ))))))) مردیم از خنده  .. این مثال بود مثلا"

داشتیم از پیشرفت و اینا تو کشور میگفتیم که چه چیزایی ممکنه کشف بشه ... بعد معلمه گفت اینا اگه تو بقیه کشورا ۱۰۰ سال دیگه اتفاق بی افته تو کشور ما ۵۰۰ سال دیگه اتفاق می افته ... یکی از پسرا به شوخی گفت دارین توهین میکنین خانم ؟ یعنی منظورتون اینه که مسئولین مملکت به وظیفشون عمل نمیکنند ؟ نه دارین میگین دیگه .... معلمه هل شده بود =))

برای زبان این معلمه طرح داده بود که با سی دی کار کنیم ( چون خودش نمیتونست :-") برای همین پی سی برده بودن تو یه کلاس که زنگهای زبان بریم اونجا ... جلسه اول رفتیم هنوز وصل نکرده بودن ... معلمه گفت ببینید چه طرحی دادم ... از طرحم استقبال کنید ... گفتم بچه ها بدویید کامپیوتر رو بغل کنید =)) با آغوش گرم ... ریحانه میگفت گوسفند قربونی کنید =)))))) ... همینجوری چرت و پرت میگفتیم معلمه هم نگامون میکرد =)) خلاصه نشستن که کامپیوتر رو وصل کنن و سی دی رو نصب کنن ... هی نمیشد ... فاطی به شوخی گفت : میبینین چه جوری وقت کلاس رو میگیرین ؟  معلمه گفت : خوب کـــــــــــــــــــــــــوفت ... دارین میبینین که  البته به شوخی گفت =)) یعنی احساس صمیمیت کرد خفن

جلسه بعدش هی این کامپیور رو روشن میکرد به وسطه درس که میرسید یهو این پسرا کامپیوتر رو از برق میکشیدن این خاموش میشد  دوباره از اول  دوبار این کارو کردن معلمه نفهمید ... دفعه سوم کامپیوتر ترکید  سوخت =)) یکی شون برگشته میگه خانم برق رفته  بعد خودش به مهتابی نگاه میکنه میگه هان ؟ آره برق رفته =)) اون یکی میگفت خانم زنگ بزنید بابا برقی بیاد درستش کنه  اون یکیم که داشت غش میکرد از ترس

یه جلسه هم اینا خیلی میخندیدن این معلمه دیگه عصبی شده بود گفت بچه ها قرار بود با هم بخندیما ... پسره گفت خوب خانم ما میخندیم شما اخم میکنید ... رعایت نمیکنید دیگه )) 

این معلممون یه تیکه دیگه هم تو تفلظ اومد  که دیگه مارو خرابه خودش کرد  دیگه نتونستیم آبروداری کنیم ... وسط کلاس پخش بودیم  فکر کن به آنلاین گفت اُنلاین ... یعنی همینجوری که مینویسن =)))))))))))))))))))))))))))))))

معلمه سی دی رو میخواست معرفی کنه گفت سی دی با تلفظ خانم کتی  دیگه مرده بودیم ...  این پسرا میگفتن یعنی الان کتی میخونه ؟ الان خانم کتی میاد ؟  ... آخر معلمه گفت کتی میخونه بابا انقدر بی تابی نکنین )))))

معلم قبلی زبانمون که معلم زیسته برای کلاسای دیگه ترم اول سوال طرح کرده بود ... بعد یه سوال اولا این بود که چرا میمون بامزه است ؟!!  یه سوال دوم این بود که گوشت کیلو چنده ؟!!=)) معلم ریست وقتی میشه معلم زبان همینه دیگه  یکی از بچه های اول میگفت به بچه های سوم گفتم قبل از اینکه برین سره امتحان یه سر برین سبزی فروشی و قصابی و اینا ... گوشت و مرغ و سبزی و گوجه و .... همرو یه قیمت بزنید بعد برین =))))))))

یه پسره تو کلاسمونه معروف به بچه غول ... بعد این یه دو ماه ییهو رفت ایران بعد از ۲ ماه ییهو برگشت  بعد مثل چی سرشو انداخت اومد تو کلاس یه سلامم نکرد  ( نمیگه نگرانش شده بودیم که  ) این بچه های دبستان چند روز پیشش یه نمایشی بازی کرده بودن برای حسنی بود مملی بود نمیدونم خلاصه  حالا ریحانه از شعر اونا الهام گرفته بود میگفت : رضایی تو بچه نیستی مَردی ... پس چرا سلام نکردی ؟   ملیکا : ما واسه بچه های بعد ... نداریم آلوچه و پفک

هندسه : اااااا این کتابم اولش خالیه  آخه سره کلاس هندسه منو فاطی یه ریز داریم میحرفیم  به هیچکیم مهلت نمیدیم ... معلمه هی وقت اضافه میده میگه بزارین این حورا و فاطی با هم حرفاشونو بزنن که دیگه سره درس حرف نزنن )))))))))) یه دفعه هم داشت درس میداد ... روش به تخته بود بعد یهو برگشت دید ما گرم صحبتیم  ... اول خشمناک شد بعد خندش گرفت گفت : این ته ناجوانمردیه که من رومو اونور میکنم شما حرف میزنید ... الان حرف نزنید بعد که رومو اینور کردم حرف بزنید

 دیفرانسیل : اومد سره کلاس گفت تو یه برگه بشینید در مورد من بنویسید  انشاء  معلمه مهربان من  یعنی هر چی به نظرمون میاد بد یا خوب خلاصه بنویسیم  من که از اول گفتم من شرمنده نمینویسم ... چون فوق العاده از این آدماییه که سریع  لج میکنه  بعد گفت اسم ننویسین و من فقط میخوام ببینم چه جور آدمیم  و نظرتون چیه ... مام گفتیم پس میترکونیمت  کلاس ریاضیمون ۴ نفره س خلاصه یه ذره مسخره بازی در آوردیم گفتیم بچه ها با دست چپ بنویسید دست خطتون شناخته نشه  گفتیم بابا نظری نداریم در موردت گفت حالا یه جمله قشنگ برام بنویسید ... منو فاطی نشسته بودیم میگفتیم بنویسیم به پدر و مادر خود نیکی کن ... شب ها مسواک فراموش نشود   خوده معلمه هم میخندید  خلاصه شروع کردیم به نوشتن یکی یه چیزی مینوشت به بقیه میگفت جمله هارو عوض میکردیم بقیه هم همونو مینوشتیم که مثلا" تاکید بشه   حالا مثلا" گفته بود خودتون بگید با هم دیگه نگید  فاطی یه ذره محترمانه ... سمانه یه ذره بی ادبانه ... من دیگه فحش مانند  تعارف نداریم با معلم که  آخه از این معلمه اصلا" خوشم نمیاد ... دوبارم پای تخته بوده شکلک در آوردم براش برگشته دیده  همینه لج کرده بود دیگه

یه بار یه تمرین رو پای تخته نوشت بعد میخواست بعدی رو بنویسه من گفتم اینو پاک نکنید ... همون موقع پاک کرد بعد برگشت منو نگاه کرد دید خیلی خشمگین تشریف دارم ... دوباره تخته رو نگاه کرد گفت ااا پاک کردم ؟ ...  خیلی باحالی بابا

سر زنگای این همیشه من و فاطی در حال صحبت و گفتگو هستیم  در مورد هرچی بگی صحبت میکنیم الا درس  معلمه داشت درس میداد ... فاطمه هم داشت یه چیزی رو تعریف میکرد ... بعد من چشمم به تخته بود که معلمه نگاه کرد ضایع نباشه ... گوشم با فاطی  بعد فاطی یه نگاه به من کرد یه نگاه به تخته ... گفت : مسائل فرعی رو ول کن به حرفه من گوش کن =)))))))

معلمه عصبی شده بود ... برگشت گفت : ساکت باشید ... اول دبستان نیست که بیام موهاتونو ببینم ... ناخن هاتونو ببینم ... فاطی یهو برگشت به من گفت : من موهامو به این نشون نمیدم هااااااااا =))))))))))

یه بار اومد سخنرانی کنه گفت : خوب شما میدونید جنگ جهانی دوم آمریکا با کیا جنگید ؟  ماها هیچی نگفتیم ... خودش گفت : نمی دونم ... حالا جنگید خلاصه خودشم نمیدونست =)) آدم چقدر میتونه ضایع باشه آخه  یا اوندفعه میگه فکر کنید من بشم نماینده ی قم تو مجلس  نکن اینکارو برادر من ... این حرفا چیه آخه میزنی ؟ مردم خندشون میگیره =))

یه روز انقدر مخمون رو خورد مخمون رو خورد که نمیدونی ... بعد حالا دیفرانسیل داریم میگه فکر کنید اتوبوس از تهران بره شیراز از شیراز بره تبریز خلاصه .... حالا یه مثال از کشتی بزنم ... مثلا" از اینجا میره قم بعد اصفهان ... فاطمه : با کشتی ؟   گفت : نه  با همون اتوبوس بره مثلا" .... ضایعش کرد حسابی =))))))))) بعد میگه بچه ها این مسئله مهمیه ها ... مسئله حمل و نقل ... مسئله بین المللیه ... ریاضی کاربردیه  ... برو بابا مخمونو خوردی ... مسئله حمل و نقل به چه دردم میخوره حالا  دیفرانسیلتو درس بده برو حوصله نداریم 

رفته بود فوتبال بعد پاش گرفته بود ... اومده بود سره کلاس هی شلوارشو میچسبوند به پاش بعد قدم میزد میگفت : ( در حالی که دولا شده بود پاچه شلوارشو چسبونده بود به پاش  بعد همونجوری نگه داشته بود و راه میرفت  ببین دیگه چی میشه  )  مینیسکش پاره نشده باشه خوبه ... فقط خدا کنه مینیسکش پاره نشده باشه که مینیسکش پاره شده باشه خیلی بد میشه ....  سوژه خندس

همیشه میخواد تمرین حل کنه جونمونو به لبمون میرسونه ... رفت پای تخته یه تمرین حل کنه یه ساعت سرش بود ... میخواست یه چیزو ثابت کنه  اول گفت بنا بر فیثاغورث ميريم ، رفت رفت رفت رفت بعد آخرش به جواب نرسيد  ... گفت نه اين نميشه از تالس ميريم ، رفت رفت رفت رفت باز آخرش گفت : نه اينم نميشه ... حالا چرا ذهن من رفت طرف تالس آيا ؟  منو فاطی رو ميگی عصبی ... گفتم سر کارمون گذاشتین ديگه نه ؟ به فاطی گفتم بذار برم بزنم تو سرش و بيام   ديگه آبرو داری کردم نزدم ... خدایی علافمون کرده بود ... بعد تازه با کمال پروویی ميگه : خدایی من اين قسمت کتاب و خيلی دوست دارم درس بدم  ... آخه تو که بلد نيستی چرا آخه ؟؟   ... يه دفعه کتاب منو گرفت که بره پای تخته از روش تمرینارو حل کُنه  ... بعد آمد نشست سر جاش ميگه تو کتاب نیاوردی ؟  يه چپ چپ نگاش کردم ... هیچی نگفتم ... بعد وقتی پسم داد يه برگِ که ملیکا برام نوشته بود و وسط کتاب بود رو زيرش گذاشته بود  ... يعنی در آورده بود خونده بود بعد گذاشته بود زيرش داد به من  ... داری روو رو تورو خدا ؟ برگِ هم برگِ نبود که ... محشر بود ... حالا متنشو ميذارم بخونید

خونه ریحانه اینا بودیم ... صحبت این شد که بعضی ها منگو رو توی حموم میخورن ... ریحانه میگفت فکر کن وسط مهمونی میان منگو تعارف میکنن ... یارو پا میشه میگه ببخشید حمومتون کجاست ؟! میخوام منگو بخورم =))

رفته بودیم بستنی بخریم آقای بلوچی اول میخواست نزاره ما بریم  خلاصه به زور رفتیم ... هر دفعه هم میرفتیم بیرون آقای بلوچی میومد میگفت نباید برین بیرون ... شماها میرین بیرون با من دعوا میکنن ... بازم آدم نمیشدیم  خلاصه رفتیم بیرون .... همیشه زنگ تفریحها یا خلاصه بیکاریا من موظف هستم با موبایلم آهنگ بزارم اینا بگوشن  بعد وقتی برگشتیم آقای بلوچی دم در وایساده بودن منم موبایلم تو جیبم بود داشت میخوند برا خودش ... بعد خوشحال و خندان رسیدیم دم در ... تازه من برگشتم چیپس تعارف میکنم ... اصلا" هم حواسم نبود  گفت خاموشش کن ... نیگا کردم اصلا" نفهمیدم منظورشون چیه  دوباره گفتن میگم خاموشش کننننننن ... گفتم :  بله ؟ آهان ... وای  کلی سوتی بود

خوب حالا بقیه اش

چ.ط.غ.پ.ژ ۱ : سلام

چ.ط.غ.پ.ژ ۲ : یه ذره به خودت فشار بیار ببینم میتونی بگی چ.ط.غ.پ.ژ یعنی چی یا نه ؟

چ.ط.غ.پ.ژ ۳ : ملیکا دیروز رفت ایران

چ.ط.غ.پ.ژ ۴ : به دلیل اعتراضات شدید از گذاشتن عکس های اشتها آور به شدت خودداری میکنیم

چ.ط.غ.پ.ژ ۵ : چند تا از بچه های ج۱۱ اینجا رو کشفیدن  از همین جا میگم ... عزیزای من اینجا رو دیدین ... چی ؟ ندیدین ... قضیه همون شترس  بزارین زندگیمونو کنیم

چ.ط.غ.پ.ژ ۶ : اگه نریم دوباره ۶ ماه گم و گور شیم  اسم وبلاگ تا چند وقت دیگه تغییر خواهد کرد  اینهههههه

چ.ط.غ.پ.ژ ۷ : این آپ بیشتر از ۱ هفته شایدم ۲ هفته طول کشید  خسته نباشم

چ.ط.غ.پ.ژ ۸ : چرا این امتحانای دبیرستانی ها تموم نمی شه  

چ.ط.غ.پ.ژ ۹ : یه سری آدم بی لیاقت هستند ... که بهتره وقتتو صرفشون نکنی ... مراقب باش  

چ.ط.غ.پ.ژ ۱۰ : بالاخره به نکته آموزنده هم داشتیم

چ.ط.غ.پ.ژ ۱۱ : به فال حافظ خیلی اعتقاد دارم ... همیشه هم انقدر راست برام در میاد که توش میمونم ... یه بار سره یه قضیه فال گرفتم اومد سری که درد نمیکنه دستمال نمیبندن ... گوش نکردم چوبشم همون موقع خوردم ... چند روز بعدش اومد قبلا" گفته بودم سری که درد نمیکنه دستمال نمیبندن ولی گوش نکردی ... حافظ جونم قربونت ... از این به بعد هر چی تو بگی  ..... یه چیزی ... همچین آدمی نیستم ... ولی در مورده تو ... دیگه خیلی هارو دارم که میتونم جای گزینه تو کنم ... ولی تو چی ؟ ... بد خره اونیکه به تو اعتماد کنه ... از چشمم بدجوری افتادی

چ.ط.غ.پ.ژ ۱۲: یه چیزی میخواستم بگم یادم رفت  

چ.ط.غ.پ.ژ ۱۳ : آهان یادم اومد ... تو این مدت که آپ نکردیم کلی ماجراهای باحاله خارج از کلاس داریم  اینا کلاسیش بود تازه  ... تا وقتی اسم وبلاگ عوض نشده ( شایدم بسته شه اگه نتونیم ) میام اونارو تعریف میکنم ... اینجا میگم چیارو باید بگم که یادم نره  ( تولد ملیکا ... تولد من ... عاشورا ... ۲۲ بهمن ... مارمولک  ... عود  ... کلاس تو پشت بوم ... تولد حلیمه ... اردو ... گودبای پارتیه فاطی  ... عید ....  دیگه یادم نمیاد ) میخواین شماها بگید اول کدومو بزارم

چ.ط.غ.پ.ژ ۱۴ : من واقعا" شرمنده ام که انقدر زیاد شد  میدونم هیچ کدومتون همشو نمیخونید  

چ.ط.غ.پ.ژ ۱۵ : چ.ط.غ.پ.ژ هیچ معنی خواستی نداشت ... محضه دوره هم جمعی بود  و اینکه از اون خروارها گچی که تو سرت خوابوندی یه ذره کار بکشی  ببین کار بکشا ... من چند وقت کار نکشیدم ... الان دیگه بخوامم کار نمیکنه

چ.ط.غ.پ.ژ ۱۶ : عکس و اینارو میزارم تو ادامه مطلب  چی فکر کردی ؟ این پست همینجوری ادامه داره

چ.ط.غ.پ.ژ ۱۷ : دلم هم برا فامیلمون ( مینا ) هم برا دنیا خیلی خیلی تنگیده ... کی این امتحاناتون تموم میشه

چ.ط.غ.پ.ژ ۱۸ : نت فاطی امروز وصلید خداروشکر ( بخل بخل بوس بوس  )

چ.ط.غ.پ.ژ ۱۹ : عکسارو تو ادامه مطلب ببینید  بزرگش کردم که اگه بقیه رو نخوندید اینو ببینید

 بسه دیگههههههه  ... مرسی تشریف اوردی .... خوش باشیییییییییییییییییییی ... التماس دعا ... باباااااااااااااای


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 21:51 توسط حورا |


X

سلام ... ما سه تا شورشی های مجتمع آموزشی ج 11 ( جمهوری اسلامی ایران ) در دهلی نو می خوایم خاطرات مدرسمون رو براتون تعریف کنیم و هر اتفاق جالبی که برا خودمون یا بچه های مدرسه اتفاق می افته .... حورا . ریحانه . ملیکا


صفحه اصلی
ایمیل

Archives

مرداد 1386

خرداد 1386

دی 1385

آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384


Authors

ђ்்r£$ђiђ∂i$
حورا
ریحانه
ملیکا



LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :


>